<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3569590854224900823</id><updated>2012-02-16T20:11:40.585+01:00</updated><category term='نخستین کلام'/><category term='ادبیات، طنز'/><category term='فیلم، خاطره، اعتراض'/><title type='text'>دست​نوشته​های رایان تهرانی</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://rayantehrani.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3569590854224900823/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rayantehrani.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>رایان تهرانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08522635391246228262</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>4</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3569590854224900823.post-9169777806915081644</id><published>2009-01-03T01:05:00.003+01:00</published><updated>2009-01-15T20:34:04.385+01:00</updated><title type='text'>جنس هفت پشت غریبه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بنا بر عادت وبگردی​های عالم تنهایی، برای فرار از شلوغی​های روزمرگی و به قصد تنفس در هوای بارانی خیال، در یکی از روزهای زمستانی که نعمت ولی​نعمت خود از ما دریغ می​دارد، اتفاقی به وبگاه مسیح علی نژاد رسیدم. روزنامه نگاری که "آواز دلفین ها"یش، اول بار نامش را به میهمانی گوشم آورد. بی آنکه بدانم چرا و از کجا، خود را در برابر نوشته​هایش یافتم، نوشته​هایی که نگارنده​شان برایم تنها اسمی است و بس، نه می​دانم کیست و نه انگیزه​اش را از نوشتن می​شناسم. در لابه​لای نوشتارها، چند سطری دیدم زیر عنوان "&lt;a href="http://masihalinejad.com/?p=160"&gt;تب تند تنوع طلبی در عشق&lt;/a&gt;" .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در هزارتوی نثر دلنشینت مسیح ... ببخش که چنین گستاخانه تو را به نام می​خوانم ... در هزار توی نثر دلنشینت مسیح، لعبتی بود که کودک خیالم را ساعت​ها به بازی گرفت : "چرا مردان و زنان سرزمین من دیگر به هم‌خوابگی‌ها و هم‌آغوشی‌ها و عاشقانه‌ها و شاعرانه‌های خویش راضی نیستند و هر زن و هر مردی را که می‌بینی، هیچ هم اگر نگوید و تا انتهای راه هم برایت از به راه بودن همه چیز و همه کس هم سخن بگوید، باز هم گوشه‌ای از خیالش کجی می‌کند و پای عشق و چهارچوب زندگی که وسط می‌آید، یک جای کار می‌لنگد"؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مسیح! بیا کمی با هم گپ بزنیم، تو در تنهایی غریبستان فرنگ و من در کنج تنهایی روستایی سوت و کور که معصومیت بکارت بیقوله تنهاییم را والله به گرانبهاترینها نمی​فروشم. بیا به سیاق دخترکان معصومی به سخن بنشینیم که مهر مادری را با بازی کودکانه با چادر مادر مشق می​کنند. بیا به سبک پسرکان سرتقی به گپ و گفت بنشینیم که مرد بودن را، پیش کشیدن چادر همبازی کوچک خود معنا می​کنند. اصلا بیا به آیین غریبگانی به گفتگو بنشینیم که نه یکدیگر را می​شناسند و نه هیچ و نه هیچ و نه هیچ.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زمین و زمان را به هم بافتم تا بگویم سلام مسیح. چرا آن نوشته را به آن قلاب آویختی؟ پرسیدی که نشتر بیداری از غفلت بزنی یا حقیقتا در پی پاسخی؟ مگر نه اینکه من و تو هم تن خود به آب حمامی شسته​ایم که پیشینیانمان آلودگی بدن بدان پالوده بودند؟ همانانی که به مادرانمان می​گفتند: با جامه سپید به خانه شوهر می​روی و با کفن سپید بیرون میایی. مگر نه این که تو در همان هوایی نفس کشیده​ای که من کشیدم؟ مگر نه این که پسرکان و دخترکان دیار من و تو آتش​اند و پنبه؟ یادت نیست که عطر جنس "هفت​پشت ناآشنا" تنها در پشت نیمکت دانشگاه و تنها زمانی در مشاممان پیچید که دست کم ۱۸ بهار را خزان کرده بودیم؟ مگر نه این که "بدون هم" کودکی کردیم، "بدون هم" بالیدیم، "بدون هم" بالغ شدیم، "بدون هم" عاشق شدیم و "بدون هم" فارغ. مگر نه اینکه منتهای شناخت جنس مخالف، دست انداختن دیگری بود در راه مدرسه و شمع و گل و پروانه دزدی کشیدن به دفتر خاطرات نوجوانی؟ مگر نه اینکه نخستین پرسه​های عاشقانه​مان، دست در دست معشوق در پس​کوچه​های خیال بود و مگر نه اینکه نشناختیم که جنس دیگر کیست و چیست؟ مگر نه این که عاق مادر و عتاب پدر، پیشکش برملا شدن عشق معصومانمان بود؟ مگر نه اینکه عشق پیش از ازدواج (آن چیزی که ما عشق نام می​نهادیم) ، بلیت مستقیم درک اسفل​السافلین بود؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فراموش کرده​ای مسیح؟ فراموش کرده​ای که اگر داستان عشق کودکانه​مان بر ملا می​شد، غیرها لب ناموس به دندان غیرت می​گزیدند و ناغیرها فریاد و فغان دوزخ و برزخ و نار و چه و چه و چه سر می​دادند؟ مادر، رخت عزای شرم به تن می​کرد و دلشکسته از کرم​زدگی میوه عمر، گوشه عزلت می​گزید. پدر، سرِ سنگین به گریبان شرم فرو می​برد و برادر به دادخواهی ناموس بر بادرفته، قداره به دست در تاریکی، لحظه انتقام را انتظار می​کشید. من و تو مسیح میراث متعفن غیرتی بی​نام و نشان را سینه به سینه به نسل دیگر می​سپاریم و از بیم ازاله خیر دنیا و عقبی، مُهر از این مرقوم بی​فرستنده برنمی​گیریم و پاسخی بدان نمی​دهیم. نشسته​ایم و می​نگریم به جامه​ای که پدران و مادرانمان به تنمان می​دوزند. آمدیم بلوغ را زندگی کنیم، مجرم شدیم. نمی​دانیم جرممان چیست و برادرمان چرا قصد خون معشوقمان را دارد؟ سعی می​کنیم بفهمیم یا به خود بفهمانیم که قدغن ... قدغن ... قدغن. اما اگر قدغن است پس چرا هست، چرا دلمان می​خواهد، مگر خدا نمی​دانست قدغن است، مگر خدا خشمش نمی​آید، پس چرا در دل می​اندازد؟ ... ما بهتر است به گفته مهتران به​جای اندیشیدن به این مهملات و اراجیف، مشق مکتب کنیم و سرمشق عشق به آموزگار دهر بسپاریم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یک تبصره اما برای این قانون وجود دارد و آن ازدواج است. پوششی آراسته برای تحلیل حرامی حرامزاده. اینجا هم اما بازی قاعده دارد مسیح جان. فراموش کرده​ای که من و تو کجا بودیم و هستیم؟ "اگر میای خواستگاری باید بگیری، اگر نه روی دخترمان اسم نذار، ما تو در و همسایه آبرو داریم". "ندیده و نشناخته؟ بگیر بابا، دختر دختره دیگه، تازه شمسی خانم تنشو هم تو حمام دیده​، مثل برف می​مونه". شاید به نظر برسد که دوران پسند دختران در خزینه و ختم انعام به سر آمده، مسیح جان، چو نیک گر بنگری اما ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آری مسیح عزیز، کابینی که نه داده​اند و نه گرفته، شیربهایی که بوی مهر مادری می​دهد و جهیزیه​ای که ره​آوردش برای پدران، قوز مادام​العمر است. در مقابل سرافرازیم که به خیال خود دختر باکره به حجله بخت می​فرستیم و بنای زندگی نیکو می​نشانیم، و ای ننگ بر ما که باکرگی را تکه​ای بافت بیجان می​پنداریم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آری مسیح، واقعیت این است که من و ما پس از سی سال، با عینک شهوت به حجله بخت می​رویم. می​رویم تا پس از عمری، کشف کنیم این جانور جنس مخالف را. خاطرم هست که نوشته بودی تعارف نکنیم، موافقم. به استقبال زندگی می​رویم که چه را کشف کنیم، او را یا بدن او را؟ شهد گوارای عشق و زندگی مشترک را مایه فرونشاندن استسقای شهوت می​کنیم مسیح. آتش که فرونشاندیم، تو را به خیر و مرا به سلامت. اگر از قسم متجددان باشیم که به رسم زمان حاضر، "عدم تفاهم" را کلید رهایی از قفس مسئولیت می​کنیم و بدرود. اگر هم از قماش "سپیدمسلکان" (با لباس سفید می​ری خونه شوهر با کفن سفید هم میای بیرون) باشیم که تا سنگ لحد تن به تن می​آمیزیم و روح به بال خیانت به پرواز می​آوریم؛ که وا غیرتا... کجاست بکارتی که امروز به مشتی بخیه در مطب​های دیارمان خرید و فروش می​شود؟ کجاست آن بکارت که بازدارد هرزگی روحم را؟ مسیح، مادر بزرگ من و ما سپیدی معصومیت عشق پدربزرگانمان را بر گیس نشاند یا سر بر حکم محکمه غیرت​زده دنیایش فرود آورد؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آری مسیح، پرده شهوت که افتاد، سکه​های طلای کابین هم نمی​توانند منجی تلاشِ "از ابتدا محکوم به شکست" باشند. دستان نابالغ هم​خوابگی، کوچکتر از آنند که نام دو همراه را بر دفتر خوشبختی جاودانه کنند. در عجبم که می​نالی از آغوش​پرستی به جای عشق​ورزی؟ من و ما را کدامین آموزگار آموخت که زنان و مردان، ورای های و هوی هوا و هوسِ گذرایند؟ همه​ی بودِ خود را متاع تجارت چند صباح شهوت می​کنیم و تا پایان عمر – به شرط پایبندی - "جسما" در کنار هم​ایم و نه بیش.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مگر غیر از این است که وقتی مردان روستای من و تو فقط طالب باکرگانند، غایت طلبشان از زندگی مشترک، هم​خوابگی است و بس؟ چرا هر روز در دیار ما بر شمار زنانی که وجود خود را به مال و منال همسر می​فروشند افزوده می​شود؟ این است تعریف جدید عشق مسیح جان. وقتی پرده شهوت افتاد، چنین زندگی​ای تمام است و وقتی پول نیست، بزک چشم​نواز همسنگِ همراه، به تهوع هر روزه​ی ویار به همسر بدل می​شود. مسیح جان ما نیازهای خود را هم هنوز نمی​شناسیم چه رسد به جنس مخالف. من و ما چه می​دانیم که چگونه باید در آسمان زندگی "با همراه" پرکشید؟ اگر دانستیم، که نوشمان باد وصال معشوق و اگر نه که ما هم آب به همان آسیاب می​ریزیم. حال می​خواهد این معشوق، همراه عقد شده باشد یا به سیاق امروزی​ها در کسوت "دوست" ظاهر شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آنچه تو از آن مینالی تنوع​طلبی در عشق نیست مسیح جان، عین لجن است. گندابی که دست در دست هم می​پوشانیمش تا مبادا تعفن​اش دامان​مان را بیالاید، غافل از اینکه تا خرخره در آن فرو رفته​ایم. و حالا من می​پرسم: اگر روزی و روزگاری، قید تعصب، به معجزه​ای غریب، از دیار ما رخت بربندد مسیح، هنوز هم مادران من و ما در کنار پدرانمان می​مانند؟ کاش بگویی آری ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3569590854224900823-9169777806915081644?l=rayantehrani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rayantehrani.blogspot.com/feeds/9169777806915081644/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3569590854224900823&amp;postID=9169777806915081644&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3569590854224900823/posts/default/9169777806915081644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3569590854224900823/posts/default/9169777806915081644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rayantehrani.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='جنس هفت پشت غریبه'/><author><name>رایان تهرانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08522635391246228262</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3569590854224900823.post-8212737222715964263</id><published>2008-12-22T01:39:00.005+01:00</published><updated>2008-12-22T02:04:40.038+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم، خاطره، اعتراض'/><title type='text'>دلتنگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;"اعتراض" مسعود کیمیایی، اثری است که هنرنمایی گوشنواز مجید انتظامی اش، خاطرات سال ۱۳۷۹ را در ذهنم غبارروبی می کند. زمانی را به یاد می آورد که آموزگار زندگی، هیاهوی "سنگ و کاغذ و قیچی" را از دستم ستاند و غرور "بزرگ شدن" را به کامم ریخت. و من تنها نبودم. تنها نبودم در یکرنگی عاشقانه و صادقانه جمعی که نخستین تجربه های دنیای جدید را با هم زندگی کردند. با دوستانی که همه کسان من بودند. همه کسانی که قلاب سنگ روزگار هر کدام را به گوشه ای از چهاردیواری دنیا پراند تا یادمان باشد گرامی بداریم لحظات با هم بودن با یکی از سه تنی را که آقا محسن دربندی (مرحوم مهدی فتحی) برای سلامتیشان صلوات طلب می کرد. &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=xt65xa6Jo4k"&gt;یک بغل خاطره &lt;/a&gt;پیشکش همه آنانی که "اعتراض" ، فصل مشترک با هم بودنشان بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3569590854224900823-8212737222715964263?l=rayantehrani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rayantehrani.blogspot.com/feeds/8212737222715964263/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3569590854224900823&amp;postID=8212737222715964263&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3569590854224900823/posts/default/8212737222715964263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3569590854224900823/posts/default/8212737222715964263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rayantehrani.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='دلتنگی'/><author><name>رایان تهرانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08522635391246228262</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3569590854224900823.post-4713036124565211197</id><published>2008-10-04T13:59:00.002+02:00</published><updated>2008-12-22T01:23:21.935+01:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات، طنز'/><title type='text'>وصیتنامه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_lghfGKNJZ4I/SOdbS3Zvn1I/AAAAAAAAAAM/PU0JLOx8geQ/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5253267870018674514" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_lghfGKNJZ4I/SOdbS3Zvn1I/AAAAAAAAAAM/PU0JLOx8geQ/s320/1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;ابوالقاسم حالت&lt;/strong&gt;، شاعر و طنزنویس توانای ایرانی، در سال ۱۲۹۸ در تهران به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات متوسطه به استخدام شرکت نفت درآمد و تا زمان بازنشستگی در خدمت این سازمان بود. حالت زبانهای عربی و انگلیسی و فرانسه را می​دانست و فکاهی نویسی می​کرد و شعر می​سرود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ج&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;وی در مجله توفیق با تخلص "هدهدمیرزا" ، "خروس لاری" ، "شوخ" ، "فاضل ماب" و "ابوالعینکگ" ، شعر و طنز می​نوشت. حالت ترانه​سرایی هم می​کرد و با ترانه​های خود که قالب فکاهی داشت، از وضعیت سیاسی و اجتماعی زمان خود انتقاد می​نمود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;م&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;ابوالقاسم حالت در زمینه موسیقی ایرانی هم فعالیت می​کرد و نخستین سرود ملی پس از انقلاب را هم او سرود. وی پس از انقلاب هم در مجله "گل​آقا" مطلب می​نوشت. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;گ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;حالت در سوم آبان ماه ۱۳۷۱ در اثر سکته قلبی درگذشت. "پروانه وشبنم" ، "دیوان اشعار" ، "دیوان ابوالعینک" ، "فکاهیات حالت" ، "دیوان شوخ" ، ترجمه "بازگشت به شهر زمرد" و ترجمه "بهار زندگی" اثر کلارمیس هاستی کارول از جمله آثار حالت هستند .&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زیر گوشه​ای از وصیتنامه ابوالقاسم حالت را می​خوانید که به زبان طنز نوشته شده: &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ح&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;بعد مرگم نه به خود زحمتِ بسیار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;نه به من بر سرِ گور و کفن آزار دهی&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;نه پیِ گورکن و قاری و غسال روید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;نه پیِ سنگ لحد، پول به حجار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;بِه، که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;که بدان عضو بُوَد حاجتِ بسیار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;این دو چشمان قوی را به فلان چشم​چران&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;وین زبان را که خداوند زبان​بازی بود&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;به فلان هوچیِ رند، از پِیِ گفتار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;کلّه​ام را که همه عمر پر از گچ بوده است&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;راست تحویل علی اصغر گچکار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;وین دل سنگ مرا هم که بُوَد سنگِ سیاه&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;به فلان سنگتراش ته بازار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;کُلیَم را به فلان رندِ عرق​خوار که شد&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;ازعرق کلیه​اش پاک لت و پار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;ریه​ام را به جوانی که ز دود و دمِ بنز&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;در جوانی ریه​ی او شده بیمار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;جگرم را به فلان بی جگرِ بی غیرت&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;کمرم را به فلان مردکِ زن باز دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;چانه​ام را به فلان زن که پیِ وراجی است&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;معده​ام را به فلان مردِ شکمخوار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;گر سرِ سفره خورَد فاطمه بی​دندان، غم&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;بِه، که دندان مرا نیز به آن یار دهید&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;تا مگر بند به چیزی شده باشد دستش&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید !!!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3569590854224900823-4713036124565211197?l=rayantehrani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rayantehrani.blogspot.com/feeds/4713036124565211197/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3569590854224900823&amp;postID=4713036124565211197&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3569590854224900823/posts/default/4713036124565211197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3569590854224900823/posts/default/4713036124565211197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rayantehrani.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='وصیتنامه'/><author><name>رایان تهرانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08522635391246228262</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_lghfGKNJZ4I/SOdbS3Zvn1I/AAAAAAAAAAM/PU0JLOx8geQ/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3569590854224900823.post-8763580396815699027</id><published>2008-08-21T23:16:00.000+02:00</published><updated>2008-08-22T00:19:59.439+02:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نخستین کلام'/><title type='text'>سلام</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اولش فقط سلام و احوالپرسی. هر چی بگذره بیشتر با هم آشنا خواهیم شد. امیدوارم بتونیم با هم حرف بزنیم. این خیلی مهمه خیلی خیلی زیاد. اگر میشد که آدمها راحت با هم حرف بزنند مثلا آمار طلاق تو جامعه​مون حتما کمتر از ۴۰ درصد الان نمی​بود. ۴۰ درصد هم که می​دونین؛ یعنی از هر ۵ تا ازدواج ۲ تا طلاق. البته یکی از دوستانم می​گفت که از سه تا ازدواج باقیمانده هم دوتاش در آستانه طلاق و در آخرین مورد هم چون خانواده​ها سنتی هستند٬ دو طرف مجبورند تا همدیگر را همراهی کنند تا سرشون بخوره به سنگ لحد. البته این دوست من زندگی زناشویی موفقی داره؛ حالا خودش جزء کدام گروه قرار می​شه٬ الله اعلم.&lt;br /&gt;داشتم می​گفتم که اگر بلد بودیم با هم راحت حرف بزنیم٬ قطعا دخترهای کمتری از خانه باباشون فرار می​کردند٬ یقینا پسرهای کمتری معتاد می​شدند و تحقیقا دیگه تو خیابان آدم​هایی را نمی​دیدیم که دست به یقه شدن؛ حتم دارم که چمن پارکها سبزتر بود و راهروی آپارتمانها خلوت​تر٬ حتما آب حوض وسط میدان ونک تمیزتر بود و هزارتا اتفاق قشنگ دیگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا متهمم نکنید که می​خوام همه مشکل​ها را با حرف​زدن حل کنم. مثلا من واقعا اصلا ادعا نمی​کنم که اگر بلد بودیم حرف بزنیم الان مارکسیسم ایدیولوژی قالب هزاره سوم بود٬ سفینه کلمبیا منفجر نمی​شد٬ تیم فوتبال آلمان در جام ملت​های اروپای ۲۰۰۸ قهرمان می​شد٬ هیتلر یهودی می​شد٬ اسم مینی ژوپ می​شد هدفون یا طاق ضربی در زمان صفویه اختراع می​شد. اما از این مطمینم که با یاد گرفتن اینکه چطور با هم حرف بزنیم٬ میشه خیلی کارها را انجام داد که الان نمیشه ... همین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی قرار بود اولش فقط سلام و احوالپرسی باشه اما کلی حرف زدم.&lt;br /&gt;حالا از تمام اینها گذشته ... احوال شما؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3569590854224900823-8763580396815699027?l=rayantehrani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://rayantehrani.blogspot.com/feeds/8763580396815699027/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3569590854224900823&amp;postID=8763580396815699027&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3569590854224900823/posts/default/8763580396815699027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3569590854224900823/posts/default/8763580396815699027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://rayantehrani.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='سلام'/><author><name>رایان تهرانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08522635391246228262</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
