۱۴ دی ۱۳۸۷

جنس هفت پشت غریبه

بنا بر عادت وبگردی​های عالم تنهایی، برای فرار از شلوغی​های روزمرگی و به قصد تنفس در هوای بارانی خیال، در یکی از روزهای زمستانی که نعمت ولی​نعمت خود از ما دریغ می​دارد، اتفاقی به وبگاه مسیح علی نژاد رسیدم. روزنامه نگاری که "آواز دلفین ها"یش، اول بار نامش را به میهمانی گوشم آورد. بی آنکه بدانم چرا و از کجا، خود را در برابر نوشته​هایش یافتم، نوشته​هایی که نگارنده​شان برایم تنها اسمی است و بس، نه می​دانم کیست و نه انگیزه​اش را از نوشتن می​شناسم. در لابه​لای نوشتارها، چند سطری دیدم زیر عنوان "تب تند تنوع طلبی در عشق" .
در هزارتوی نثر دلنشینت مسیح ... ببخش که چنین گستاخانه تو را به نام می​خوانم ... در هزار توی نثر دلنشینت مسیح، لعبتی بود که کودک خیالم را ساعت​ها به بازی گرفت : "چرا مردان و زنان سرزمین من دیگر به هم‌خوابگی‌ها و هم‌آغوشی‌ها و عاشقانه‌ها و شاعرانه‌های خویش راضی نیستند و هر زن و هر مردی را که می‌بینی، هیچ هم اگر نگوید و تا انتهای راه هم برایت از به راه بودن همه چیز و همه کس هم سخن بگوید، باز هم گوشه‌ای از خیالش کجی می‌کند و پای عشق و چهارچوب زندگی که وسط می‌آید، یک جای کار می‌لنگد"؟
مسیح! بیا کمی با هم گپ بزنیم، تو در تنهایی غریبستان فرنگ و من در کنج تنهایی روستایی سوت و کور که معصومیت بکارت بیقوله تنهاییم را والله به گرانبهاترینها نمی​فروشم. بیا به سیاق دخترکان معصومی به سخن بنشینیم که مهر مادری را با بازی کودکانه با چادر مادر مشق می​کنند. بیا به سبک پسرکان سرتقی به گپ و گفت بنشینیم که مرد بودن را، پیش کشیدن چادر همبازی کوچک خود معنا می​کنند. اصلا بیا به آیین غریبگانی به گفتگو بنشینیم که نه یکدیگر را می​شناسند و نه هیچ و نه هیچ و نه هیچ.
زمین و زمان را به هم بافتم تا بگویم سلام مسیح. چرا آن نوشته را به آن قلاب آویختی؟ پرسیدی که نشتر بیداری از غفلت بزنی یا حقیقتا در پی پاسخی؟ مگر نه اینکه من و تو هم تن خود به آب حمامی شسته​ایم که پیشینیانمان آلودگی بدن بدان پالوده بودند؟ همانانی که به مادرانمان می​گفتند: با جامه سپید به خانه شوهر می​روی و با کفن سپید بیرون میایی. مگر نه این که تو در همان هوایی نفس کشیده​ای که من کشیدم؟ مگر نه این که پسرکان و دخترکان دیار من و تو آتش​اند و پنبه؟ یادت نیست که عطر جنس "هفت​پشت ناآشنا" تنها در پشت نیمکت دانشگاه و تنها زمانی در مشاممان پیچید که دست کم ۱۸ بهار را خزان کرده بودیم؟ مگر نه این که "بدون هم" کودکی کردیم، "بدون هم" بالیدیم، "بدون هم" بالغ شدیم، "بدون هم" عاشق شدیم و "بدون هم" فارغ. مگر نه اینکه منتهای شناخت جنس مخالف، دست انداختن دیگری بود در راه مدرسه و شمع و گل و پروانه دزدی کشیدن به دفتر خاطرات نوجوانی؟ مگر نه اینکه نخستین پرسه​های عاشقانه​مان، دست در دست معشوق در پس​کوچه​های خیال بود و مگر نه اینکه نشناختیم که جنس دیگر کیست و چیست؟ مگر نه این که عاق مادر و عتاب پدر، پیشکش برملا شدن عشق معصومانمان بود؟ مگر نه اینکه عشق پیش از ازدواج (آن چیزی که ما عشق نام می​نهادیم) ، بلیت مستقیم درک اسفل​السافلین بود؟
فراموش کرده​ای مسیح؟ فراموش کرده​ای که اگر داستان عشق کودکانه​مان بر ملا می​شد، غیرها لب ناموس به دندان غیرت می​گزیدند و ناغیرها فریاد و فغان دوزخ و برزخ و نار و چه و چه و چه سر می​دادند؟ مادر، رخت عزای شرم به تن می​کرد و دلشکسته از کرم​زدگی میوه عمر، گوشه عزلت می​گزید. پدر، سرِ سنگین به گریبان شرم فرو می​برد و برادر به دادخواهی ناموس بر بادرفته، قداره به دست در تاریکی، لحظه انتقام را انتظار می​کشید. من و تو مسیح میراث متعفن غیرتی بی​نام و نشان را سینه به سینه به نسل دیگر می​سپاریم و از بیم ازاله خیر دنیا و عقبی، مُهر از این مرقوم بی​فرستنده برنمی​گیریم و پاسخی بدان نمی​دهیم. نشسته​ایم و می​نگریم به جامه​ای که پدران و مادرانمان به تنمان می​دوزند. آمدیم بلوغ را زندگی کنیم، مجرم شدیم. نمی​دانیم جرممان چیست و برادرمان چرا قصد خون معشوقمان را دارد؟ سعی می​کنیم بفهمیم یا به خود بفهمانیم که قدغن ... قدغن ... قدغن. اما اگر قدغن است پس چرا هست، چرا دلمان می​خواهد، مگر خدا نمی​دانست قدغن است، مگر خدا خشمش نمی​آید، پس چرا در دل می​اندازد؟ ... ما بهتر است به گفته مهتران به​جای اندیشیدن به این مهملات و اراجیف، مشق مکتب کنیم و سرمشق عشق به آموزگار دهر بسپاریم.
یک تبصره اما برای این قانون وجود دارد و آن ازدواج است. پوششی آراسته برای تحلیل حرامی حرامزاده. اینجا هم اما بازی قاعده دارد مسیح جان. فراموش کرده​ای که من و تو کجا بودیم و هستیم؟ "اگر میای خواستگاری باید بگیری، اگر نه روی دخترمان اسم نذار، ما تو در و همسایه آبرو داریم". "ندیده و نشناخته؟ بگیر بابا، دختر دختره دیگه، تازه شمسی خانم تنشو هم تو حمام دیده​، مثل برف می​مونه". شاید به نظر برسد که دوران پسند دختران در خزینه و ختم انعام به سر آمده، مسیح جان، چو نیک گر بنگری اما ...
آری مسیح عزیز، کابینی که نه داده​اند و نه گرفته، شیربهایی که بوی مهر مادری می​دهد و جهیزیه​ای که ره​آوردش برای پدران، قوز مادام​العمر است. در مقابل سرافرازیم که به خیال خود دختر باکره به حجله بخت می​فرستیم و بنای زندگی نیکو می​نشانیم، و ای ننگ بر ما که باکرگی را تکه​ای بافت بیجان می​پنداریم.
آری مسیح، واقعیت این است که من و ما پس از سی سال، با عینک شهوت به حجله بخت می​رویم. می​رویم تا پس از عمری، کشف کنیم این جانور جنس مخالف را. خاطرم هست که نوشته بودی تعارف نکنیم، موافقم. به استقبال زندگی می​رویم که چه را کشف کنیم، او را یا بدن او را؟ شهد گوارای عشق و زندگی مشترک را مایه فرونشاندن استسقای شهوت می​کنیم مسیح. آتش که فرونشاندیم، تو را به خیر و مرا به سلامت. اگر از قسم متجددان باشیم که به رسم زمان حاضر، "عدم تفاهم" را کلید رهایی از قفس مسئولیت می​کنیم و بدرود. اگر هم از قماش "سپیدمسلکان" (با لباس سفید می​ری خونه شوهر با کفن سفید هم میای بیرون) باشیم که تا سنگ لحد تن به تن می​آمیزیم و روح به بال خیانت به پرواز می​آوریم؛ که وا غیرتا... کجاست بکارتی که امروز به مشتی بخیه در مطب​های دیارمان خرید و فروش می​شود؟ کجاست آن بکارت که بازدارد هرزگی روحم را؟ مسیح، مادر بزرگ من و ما سپیدی معصومیت عشق پدربزرگانمان را بر گیس نشاند یا سر بر حکم محکمه غیرت​زده دنیایش فرود آورد؟
آری مسیح، پرده شهوت که افتاد، سکه​های طلای کابین هم نمی​توانند منجی تلاشِ "از ابتدا محکوم به شکست" باشند. دستان نابالغ هم​خوابگی، کوچکتر از آنند که نام دو همراه را بر دفتر خوشبختی جاودانه کنند. در عجبم که می​نالی از آغوش​پرستی به جای عشق​ورزی؟ من و ما را کدامین آموزگار آموخت که زنان و مردان، ورای های و هوی هوا و هوسِ گذرایند؟ همه​ی بودِ خود را متاع تجارت چند صباح شهوت می​کنیم و تا پایان عمر – به شرط پایبندی - "جسما" در کنار هم​ایم و نه بیش.
مگر غیر از این است که وقتی مردان روستای من و تو فقط طالب باکرگانند، غایت طلبشان از زندگی مشترک، هم​خوابگی است و بس؟ چرا هر روز در دیار ما بر شمار زنانی که وجود خود را به مال و منال همسر می​فروشند افزوده می​شود؟ این است تعریف جدید عشق مسیح جان. وقتی پرده شهوت افتاد، چنین زندگی​ای تمام است و وقتی پول نیست، بزک چشم​نواز همسنگِ همراه، به تهوع هر روزه​ی ویار به همسر بدل می​شود. مسیح جان ما نیازهای خود را هم هنوز نمی​شناسیم چه رسد به جنس مخالف. من و ما چه می​دانیم که چگونه باید در آسمان زندگی "با همراه" پرکشید؟ اگر دانستیم، که نوشمان باد وصال معشوق و اگر نه که ما هم آب به همان آسیاب می​ریزیم. حال می​خواهد این معشوق، همراه عقد شده باشد یا به سیاق امروزی​ها در کسوت "دوست" ظاهر شود.
آنچه تو از آن مینالی تنوع​طلبی در عشق نیست مسیح جان، عین لجن است. گندابی که دست در دست هم می​پوشانیمش تا مبادا تعفن​اش دامان​مان را بیالاید، غافل از اینکه تا خرخره در آن فرو رفته​ایم. و حالا من می​پرسم: اگر روزی و روزگاری، قید تعصب، به معجزه​ای غریب، از دیار ما رخت بربندد مسیح، هنوز هم مادران من و ما در کنار پدرانمان می​مانند؟ کاش بگویی آری ...

هیچ نظری موجود نیست: