بنا بر عادت وبگردیهای عالم تنهایی، برای فرار از شلوغیهای روزمرگی و به قصد تنفس در هوای بارانی خیال، در یکی از روزهای زمستانی که نعمت ولینعمت خود از ما دریغ میدارد، اتفاقی به وبگاه مسیح علی نژاد رسیدم. روزنامه نگاری که "آواز دلفین ها"یش، اول بار نامش را به میهمانی گوشم آورد. بی آنکه بدانم چرا و از کجا، خود را در برابر نوشتههایش یافتم، نوشتههایی که نگارندهشان برایم تنها اسمی است و بس، نه میدانم کیست و نه انگیزهاش را از نوشتن میشناسم. در لابهلای نوشتارها، چند سطری دیدم زیر عنوان "تب تند تنوع طلبی در عشق" .
در هزارتوی نثر دلنشینت مسیح ... ببخش که چنین گستاخانه تو را به نام میخوانم ... در هزار توی نثر دلنشینت مسیح، لعبتی بود که کودک خیالم را ساعتها به بازی گرفت : "چرا مردان و زنان سرزمین من دیگر به همخوابگیها و همآغوشیها و عاشقانهها و شاعرانههای خویش راضی نیستند و هر زن و هر مردی را که میبینی، هیچ هم اگر نگوید و تا انتهای راه هم برایت از به راه بودن همه چیز و همه کس هم سخن بگوید، باز هم گوشهای از خیالش کجی میکند و پای عشق و چهارچوب زندگی که وسط میآید، یک جای کار میلنگد"؟
مسیح! بیا کمی با هم گپ بزنیم، تو در تنهایی غریبستان فرنگ و من در کنج تنهایی روستایی سوت و کور که معصومیت بکارت بیقوله تنهاییم را والله به گرانبهاترینها نمیفروشم. بیا به سیاق دخترکان معصومی به سخن بنشینیم که مهر مادری را با بازی کودکانه با چادر مادر مشق میکنند. بیا به سبک پسرکان سرتقی به گپ و گفت بنشینیم که مرد بودن را، پیش کشیدن چادر همبازی کوچک خود معنا میکنند. اصلا بیا به آیین غریبگانی به گفتگو بنشینیم که نه یکدیگر را میشناسند و نه هیچ و نه هیچ و نه هیچ.
زمین و زمان را به هم بافتم تا بگویم سلام مسیح. چرا آن نوشته را به آن قلاب آویختی؟ پرسیدی که نشتر بیداری از غفلت بزنی یا حقیقتا در پی پاسخی؟ مگر نه اینکه من و تو هم تن خود به آب حمامی شستهایم که پیشینیانمان آلودگی بدن بدان پالوده بودند؟ همانانی که به مادرانمان میگفتند: با جامه سپید به خانه شوهر میروی و با کفن سپید بیرون میایی. مگر نه این که تو در همان هوایی نفس کشیدهای که من کشیدم؟ مگر نه این که پسرکان و دخترکان دیار من و تو آتشاند و پنبه؟ یادت نیست که عطر جنس "هفتپشت ناآشنا" تنها در پشت نیمکت دانشگاه و تنها زمانی در مشاممان پیچید که دست کم ۱۸ بهار را خزان کرده بودیم؟ مگر نه این که "بدون هم" کودکی کردیم، "بدون هم" بالیدیم، "بدون هم" بالغ شدیم، "بدون هم" عاشق شدیم و "بدون هم" فارغ. مگر نه اینکه منتهای شناخت جنس مخالف، دست انداختن دیگری بود در راه مدرسه و شمع و گل و پروانه دزدی کشیدن به دفتر خاطرات نوجوانی؟ مگر نه اینکه نخستین پرسههای عاشقانهمان، دست در دست معشوق در پسکوچههای خیال بود و مگر نه اینکه نشناختیم که جنس دیگر کیست و چیست؟ مگر نه این که عاق مادر و عتاب پدر، پیشکش برملا شدن عشق معصومانمان بود؟ مگر نه اینکه عشق پیش از ازدواج (آن چیزی که ما عشق نام مینهادیم) ، بلیت مستقیم درک اسفلالسافلین بود؟
فراموش کردهای مسیح؟ فراموش کردهای که اگر داستان عشق کودکانهمان بر ملا میشد، غیرها لب ناموس به دندان غیرت میگزیدند و ناغیرها فریاد و فغان دوزخ و برزخ و نار و چه و چه و چه سر میدادند؟ مادر، رخت عزای شرم به تن میکرد و دلشکسته از کرمزدگی میوه عمر، گوشه عزلت میگزید. پدر، سرِ سنگین به گریبان شرم فرو میبرد و برادر به دادخواهی ناموس بر بادرفته، قداره به دست در تاریکی، لحظه انتقام را انتظار میکشید. من و تو مسیح میراث متعفن غیرتی بینام و نشان را سینه به سینه به نسل دیگر میسپاریم و از بیم ازاله خیر دنیا و عقبی، مُهر از این مرقوم بیفرستنده برنمیگیریم و پاسخی بدان نمیدهیم. نشستهایم و مینگریم به جامهای که پدران و مادرانمان به تنمان میدوزند. آمدیم بلوغ را زندگی کنیم، مجرم شدیم. نمیدانیم جرممان چیست و برادرمان چرا قصد خون معشوقمان را دارد؟ سعی میکنیم بفهمیم یا به خود بفهمانیم که قدغن ... قدغن ... قدغن. اما اگر قدغن است پس چرا هست، چرا دلمان میخواهد، مگر خدا نمیدانست قدغن است، مگر خدا خشمش نمیآید، پس چرا در دل میاندازد؟ ... ما بهتر است به گفته مهتران بهجای اندیشیدن به این مهملات و اراجیف، مشق مکتب کنیم و سرمشق عشق به آموزگار دهر بسپاریم.
یک تبصره اما برای این قانون وجود دارد و آن ازدواج است. پوششی آراسته برای تحلیل حرامی حرامزاده. اینجا هم اما بازی قاعده دارد مسیح جان. فراموش کردهای که من و تو کجا بودیم و هستیم؟ "اگر میای خواستگاری باید بگیری، اگر نه روی دخترمان اسم نذار، ما تو در و همسایه آبرو داریم". "ندیده و نشناخته؟ بگیر بابا، دختر دختره دیگه، تازه شمسی خانم تنشو هم تو حمام دیده، مثل برف میمونه". شاید به نظر برسد که دوران پسند دختران در خزینه و ختم انعام به سر آمده، مسیح جان، چو نیک گر بنگری اما ...
آری مسیح عزیز، کابینی که نه دادهاند و نه گرفته، شیربهایی که بوی مهر مادری میدهد و جهیزیهای که رهآوردش برای پدران، قوز مادامالعمر است. در مقابل سرافرازیم که به خیال خود دختر باکره به حجله بخت میفرستیم و بنای زندگی نیکو مینشانیم، و ای ننگ بر ما که باکرگی را تکهای بافت بیجان میپنداریم.
آری مسیح، واقعیت این است که من و ما پس از سی سال، با عینک شهوت به حجله بخت میرویم. میرویم تا پس از عمری، کشف کنیم این جانور جنس مخالف را. خاطرم هست که نوشته بودی تعارف نکنیم، موافقم. به استقبال زندگی میرویم که چه را کشف کنیم، او را یا بدن او را؟ شهد گوارای عشق و زندگی مشترک را مایه فرونشاندن استسقای شهوت میکنیم مسیح. آتش که فرونشاندیم، تو را به خیر و مرا به سلامت. اگر از قسم متجددان باشیم که به رسم زمان حاضر، "عدم تفاهم" را کلید رهایی از قفس مسئولیت میکنیم و بدرود. اگر هم از قماش "سپیدمسلکان" (با لباس سفید میری خونه شوهر با کفن سفید هم میای بیرون) باشیم که تا سنگ لحد تن به تن میآمیزیم و روح به بال خیانت به پرواز میآوریم؛ که وا غیرتا... کجاست بکارتی که امروز به مشتی بخیه در مطبهای دیارمان خرید و فروش میشود؟ کجاست آن بکارت که بازدارد هرزگی روحم را؟ مسیح، مادر بزرگ من و ما سپیدی معصومیت عشق پدربزرگانمان را بر گیس نشاند یا سر بر حکم محکمه غیرتزده دنیایش فرود آورد؟
آری مسیح، پرده شهوت که افتاد، سکههای طلای کابین هم نمیتوانند منجی تلاشِ "از ابتدا محکوم به شکست" باشند. دستان نابالغ همخوابگی، کوچکتر از آنند که نام دو همراه را بر دفتر خوشبختی جاودانه کنند. در عجبم که مینالی از آغوشپرستی به جای عشقورزی؟ من و ما را کدامین آموزگار آموخت که زنان و مردان، ورای های و هوی هوا و هوسِ گذرایند؟ همهی بودِ خود را متاع تجارت چند صباح شهوت میکنیم و تا پایان عمر – به شرط پایبندی - "جسما" در کنار همایم و نه بیش.
مگر غیر از این است که وقتی مردان روستای من و تو فقط طالب باکرگانند، غایت طلبشان از زندگی مشترک، همخوابگی است و بس؟ چرا هر روز در دیار ما بر شمار زنانی که وجود خود را به مال و منال همسر میفروشند افزوده میشود؟ این است تعریف جدید عشق مسیح جان. وقتی پرده شهوت افتاد، چنین زندگیای تمام است و وقتی پول نیست، بزک چشمنواز همسنگِ همراه، به تهوع هر روزهی ویار به همسر بدل میشود. مسیح جان ما نیازهای خود را هم هنوز نمیشناسیم چه رسد به جنس مخالف. من و ما چه میدانیم که چگونه باید در آسمان زندگی "با همراه" پرکشید؟ اگر دانستیم، که نوشمان باد وصال معشوق و اگر نه که ما هم آب به همان آسیاب میریزیم. حال میخواهد این معشوق، همراه عقد شده باشد یا به سیاق امروزیها در کسوت "دوست" ظاهر شود.
آنچه تو از آن مینالی تنوعطلبی در عشق نیست مسیح جان، عین لجن است. گندابی که دست در دست هم میپوشانیمش تا مبادا تعفناش دامانمان را بیالاید، غافل از اینکه تا خرخره در آن فرو رفتهایم. و حالا من میپرسم: اگر روزی و روزگاری، قید تعصب، به معجزهای غریب، از دیار ما رخت بربندد مسیح، هنوز هم مادران من و ما در کنار پدرانمان میمانند؟ کاش بگویی آری ...